صفحه ی صد و چهل و یکم

خرید بک لینک

هوالحق

حس میکنم دلبند کوچولو آنقدر پر انرژیه که به منم منتقل میشه و باعث میشه از صبح تا شب از خودم کار بکشم.... قبل از بارداریم بیشتر استراحت داشتم اما بعد از بارداریم و ورودم به ماه چهارم بارداری اونقدر از کار کردن لذت میبرم که وقتی بیکار میشینم زمین احساس افسردگی میکنم....شکمم بزرگتر از قبل شده و تقریبا روی معدمه.... دیگه اثری از استایل ریزه میزه و ظریف نمکی خانوم در من نیست.... و وقتی جلوی آینه می ایستم از توپ بزرگی که با من عجین شده شگفت زده میشم.... هفته ی پیش که برای سونو رفتم وزن جنینم رو بین 230 تا 300 گرم تخمین زد در حالیکه من تو هفتهی 17 با داریم بودم... یعنی 16 هفته و 4 روزم بود.....دو هفته ای هست خونه به خاطر نقاشی کردن اتاق خوابا بهم ریخته س.... اتاق خودمون تموم شده و الان خرده کاریای اتاق دلبند کوچولو مونده و چون هوا سرد شده و رنگ دیر خشک میشه خیلی طولانی شده.... اما نمکی خانوم هر روز کلی بشور بساب راه میندازه تا خاک روی وسایل نمونه.... فرشای پذیرایی رو جمع کردم گذاشتم کنار که بفرستم قالیشویی.... پرده هایی که تازه شسته شده بود دوباره باید شسته بشه.... کلی وسیله های خونه رو من جمله ویترین که واقعا شیک و نو بود دادم رفت.... که جام باز بشه.... حالا از وسایل اضافه ی ما فقط میز کامپیوتر مونده با پرینتر که بالاخره راضی شدم بفروشمش و زدمشون تو دیوار.... پرینتر عالی بود و واقعا حیفم میومد بفروشمش.... باهاش کلی عکس چاپ میکردم روی کاغذ عکاسی و کلی کارای دیگه... اما دیگه جا ندارم براش.....همچنان آمپولا مو میزنم..... و هر روز فرزانه برای صبحانه پیشم میاد یا منو میکشونه پایین و با هم صبحانه میخوریم.... کارای سنگین هم داشته باشم نمیذاره دست بزنم و خودش انجام میده... واقعا همسایه و دوست خوب از فامیل بیشتر به درد میخوره.. خصوصا برای من که اینجا کسی رو ندارم..... دلبند کوچولومو اینروزا وقتی دراز میکشم بیشتر حس میکنم... خوابیدن برام سخت شده و اصلا خستگیم در نمیره.... اشکان هم که از اول خوابش سبک بود حالا حتی وقتی دارم پهلو به پهلو میشم هم از خواب میپره و جانی نثارم میکنه.... امروز کف پذیرایی و اتاق خواب رو حسابی سابیدم....چقدر تعمیرات تو خونه ی وسیله دار سخته.... دارم نم نم کارای عیدمم انجام میدم که وقتی شکمم بزرگتر شد کارام نمونه.....قبلا استراحتم بیشتر بود... الان اصلا یه جا بند نمیشم... و واقعا شاکرم که بدن درد نمیگیرم... حال کلیم خوبه و راضیم..... در مورد اسم هم فعلا آنقدر درگیر حاضر کردن اتاق دلبندمون هستیم که اصلا به یاد اسم نیفتیم... البته قرارمون بوده اگر پسر بود اسم رو من انتخاب کنم... منم اسم تو ذهنم هست اما فعلا سکرته تا ببینم خدا چی میخواد.... البته بماند که من از اول هم مطمئن بودم بچه پسره....با حسابهای سونوم باید از اول تا 10 فروردین به دنیا بیاد... البته این به شرطی هست که بچه قبل از هفته چهلم بدنیا نیاد.... اما با رشدی که شکم من داره میترسم وقتی به 6 ماه برسم نتونم به کارای عید و خونه تکونیم برسم.... و من دوست دارم خونه رو برای اومدن عید و مسافر کوچولومون آماده کنم.....

خدایا ممنونم که اجازه دادی این روزهای بارداری سربار کسی نباشم.... من توی کرج غریبم و کسی رو ندارم و شکر خدا خوب از پس خودمون برآمدم و حتی از قبله بارداریم بیشتر انرژی دارم و بیشتر کار میکنم.... برای همه جالبه که دکتر احتمال استراحت مطلق در بارداری برای من داده بود اما من سرپام و پرانرژی تر از قبل.... تازه رنگ آمیزی اتاق دلبند رو هم خودمون برعهده گرفتیم که این بهم خیلی لذت میده...

رنگ اتاق ترکیب طوسی زرد و آبی شد..... خیلی فانتزی و نوستالژیک از آب دراومد و من عاشقش شدم... امیدوارم پسر کوچولو هم ازش خوشش بیاد....

دوست جونام مرسی بهم سرمیزنید.... بی معرفت نیستم فقط نت برای من خوب نیست.... همتون رو دوست دارم.

پراکنده نوشت...

ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:52

صفحه بندی