صفحه ی صد و چهلم

خرید بک لینک

هو الحق

سه شنبه قرار بود برم واسه سونوی انومالی و در کل غربالگری دومم.... اشکان ساعت 12 اومد خونه و من 4 وقت سونو داشتم.... نهار و که خوردیم راه افتادیم سمت خونه مامانینا... وقتی رسیدم خواهرک چیکه داشت نهار میخورد.... نهار شو خورد و رفت... مامانینا نبودن... تا 3 با اشکان موندیم خونه مامانینا و بعدش پاشدیم راه افتادیم.... دم در بابا رسید و گفت بیاین تو گفتم وقت سونو دارم.... تو ماشین داشتیم از کوچه در میومدیم بیرون مامان رسید زد به شیشه ماشین.... یه خرده ام با مامان خرف زدیمو راه افتادیم.... توی اتاق سونو اشکان رو راه ندادن ولی برای هر دومون فقط شنیدن خبر سلامتی دلبندمون مهم بود... به آقای دکتر گفتم که جنسیت بچه رو نمیدونیم.... تا دستگاه رو روی شکمم چرخوند پرسید بچه داشتید قبلا؟ گفتم نه.... گفت برای همسرت جنسیت مهم بود گفتم ابدا.... اما تمایلش به دختر بیشتر بود.... گفتن پسره.... صدای قلبشو باز گذاشتن شنیدم... ازشون خواهش کردم بذارن اشکان تا جلوی در بیاد صدای قلب دلبند رو بشنوه.... اشکان اومد جلوی در اتاق صدای قلبش رو شنید و صدای هیجان زدشو شنیدم که گفت چقدر تند میزنه... از همونجا بهش گفتم آقای دکتر میگن بچه پسره.... کارم تو سونو که تموم شد رفتم پیش اشکان اونقدر شاد بود چشماش برق میزد که ناخودآگاه به منم حسش منتقل شد.... این اولین بار بود اشکان تونسته بود صدای قلب دلبند رو مستقیم بشنوه و براش خیلی تجربه ی شیرینی بود.... فهمیدن اینکه حالش خوبه و اینکه حالا جنسیت هم داره برای هردومون مثل یه معجزه بود.... به جای شیرینی بستنی گرفتیم و رفتیم خونه مامانینا.... تا وارد شدم مامان از جنسیتش پرسید و چنان هیجان زده بغلم کرد که شوکه شدم.... بابا هم برای اولین بار با صدا خندید.... اونشب تولد سارینا بود رفتیم اونجا... بستنی رو هم بردیم.... کادو بهش پول دادم...

پراکنده نوشت...

ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:52

صفحه بندی