صفحه ی صد و سی و هشتم

خرید بک لینک

هوالحق

چندروزه احساس خستگی توی پاهام و کمرم دارم.... اینروزا فرزانه همسایه طبقه پایینی خیلی کمک حالمه و مثل یه خواهر هر روز بهم سر میزنه و اگر خریدی بیرون داشته باشم کنار خریدای خودش انجام میده و من واقعا از خوبی این دختر شرمنده میشم.... وقتایی که رنگ پریده و افسردم با اصرار منو میبره پایین یا میاد بالا پیشم.... 10 سال از من کوچیکتره و یه دختر 7 ساله داره.... واقعا هنوز آدمای خوش قلب وجود دارن و این توی وانفسای این روزا خیلی غنیمته.... من همچنان با حالت تهوع های یک روز در میونم سروکله میزنم و پادردای گاه و بیگاه رو تحمل میکنم اما خداروشکر هنوز اجازه ندادم کارام عقب بیفته یا به کمک کسی احتیاج پیدا کنم.... برعکس تصور دکترم و خانوادم بارداری من معمولی بود و خبری از استراحت مطلق نبود شکر خدا.... فرزانه همیشه تعجب میکنه که با این اوضاع بارداری چطور آنقدر برای خودم کار میتراشم و دست از سر سابیدن خونه برنمیدارم.... اما خودم که خوب میدونم من اگر بخوام مرتب استراحت کنم و بیکار باشم افسرده و مریض میشم و احساس بی مصرفی بهم دست میده... من عادت کردم مشغول باشم و تاجایی که به دلبندم آسیبی نرسه به کارام میرسم.... در واقع زندگی روی دور عادی خودش جریان داره.... البته بماند که اینروزا یه دوز پایین از دلنازکی سراغم اومده و اشکم دم مشکمه.... آمپولا و شیافا همچنان ادامه داره و من تو هفته ی 16 بار داریم هستم.....اطرافیان میگن چهرم تغییر کرده و آثار برآمدگی شکمم کاملا توی استایلم مشهوده اما همچنان تونستم با مهارت این راز رو بین خانوادم نگه دارم....

اشکان سرماخورده و امروز که رسید خونه کاملا بی حالیشو حس کردم... گرچه تمام تلاشش میکرد که خوب به نظر برسه.... دوش گرفت نهارشو خورد و دراز کشید....منم کنارش موندم تا خوابش ببره.... چون از پیشش بلند شم نمیخوابه و مرتب انگار چیزی گم کرده.... وقتی خوابید پاشدم با وجود کمردرد براش سوپ درست کردم... بماند که توی اون نیم ساعتی که مشغول سوپ بودم سه بار تو خواب و بیداری صدام زد و منم بهش اطمینان میدادم که من همینجا پیشتم و هیچ جا نمیرم.... تا خوابش سنگین شد.... همه ی چراغا رو خاموش کردم و به نور اباژور بسنده کردم.... سوپو که گذاشتم هویجارم آوردم خرد کردم گذاشتم تو فریزر....بعد هم یه اسپند اساسی دود کردم که هوا ضد عفونی شه من مبتلا نشم.... در حال حاضر روی مبل بالاسر اشکان دراز کشیدم و همونطور که هر نیم ساعت به اشکان خوابآلود اطمینان میدم که من همین جام... حواسم به سوپ روی گازمه و براتون پست میذارم... و اما بگم از حال اینروزا ...

همسر خجالتی من همچنان روش نمیشه راحت با دلبند جانمان حرف بزنه و با ذوق فقط دستشو روی شکمم میذاره.... و منتظره تا این ماهها هم بگذره و زودتر دلبندمون رو بغل بگیره....

دوستای خوبم ببخشید که کم رنگم... ببخشید نمیتونم کامنت جواب بدم... اما مامانا حال منو خوب میفهمن.... نشستن پشت سیستم برام سخت شده و بارداری حالی برام نذاشته... اغلب خسته و بی حوصله ام... اما دورادور میخونمتون و تا جایی که بتونم توی وبلاگاتون کامنت میذارم.... ممنونم با بودنتون باعث دلگرمی هستین... برای ما خیلی دعا کنید...

دوستتون دارم رفقا

پراکنده نوشت...

ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:52

صفحه بندی