صفحه ی صد و چهل و چهارم

خرید بک لینک

هوالحق

دیروز صبح زود بیدار شدیم... قرار بود بریم بیمارستان میلاد برای زایمانم پرونده تشکیل بدم....تا اشکان ریشاشو بزنه منم خونه رو جمع کردم و تختم مرتب کردم.... آماده شدم... اشکان رفت ماشینو از پارکینگ بیاره منم صبحانه برداشتم که توی راه گرسنمون شد بخوریم یه خرده ام میوه برداشتم و راه افتادیم.....اول رفتیم آزمایشگاه جواب ازمایشامو گرفتیم و بعدم راه افتادیم سمت بیمارستان میلاد..... وقت گرفته بودم و باید تا 9 و نیم اونجا میبودم.... این مدت کار زیاد کرده بودم و نگران بچه بودم و استرس داشتم که براش اتفاقی نیفتاده باشه.... سر وقت رسیدیم و از اونجایی که آسانسور به شدت شلوغ بود مجبور شدیم کلی پله رو بالا بریم که وقتمون نگذره.... اول رفتم ماماشون وزن خودم رو و فشار خونم رو چک کرد و پرونده تشکیل داد.... بهترین بخشش شنیدن ضربان قلب کوچولوی دلبندمون بود که با حالا دیگه آنقدر بزرگ شده که میشه با گوشی پزشکی شنید و نیاز به سونو نداره دیگه.... و واقعا چقدر خیالم رو راحت کرد.... در مورد کوچولوی دلبندمون و سلامتیش اصولا من همیشه خوشبین هستم و توی عمرم آنقدر خوشبینی سراغم نیومده بود و واقعا هم آرومم میکنه این خوشبینی..... بعد هم فرستادم پیش متخصص زنانش ن.... دکتر اسلامی..... غربالگری هام و سونو و آزمایشاتی که تا الان انجام داده بودم بردم پیشش..... دکترش ن اصلا وقت نمیذاره برای آدم.... و اولش که گفت چرا آزمایش غربال اولت رو که رفتی بعدش فرستادن برای آزمایش و غرباله دوم.... گفتم خب یعنی چی خانوم دکتر؟ یعنی من بیخودی آزمایش دادم و برای خودم هزینه تراشید؟ گفت این آزمایش رو نباید میدادی اون یکی آزمایش که هزینه ش بالاس و 2 میلیون باید میدادی..... بهشون گفتم من زیر نظر ماما نیستم که نابلد باشن.... زیر نظر پزشک متخصص هستم.... اما همچنان حرف خودشو زد و آخرشم با بیخیالی گفتن که حالا که زمانش گذشته و هر اتفاقی هم برای جنین قرار بوده بیفته افتاده.... واقعا من تو کار دکترا موندم... چرا با این بی احتیاطی مادرارو آنقدر نگران میکنن.... در مورد درد دستم تیر کشیدنش و خواب رفتنش ازش پرسیدم بازم بیخیال برگشت گفت این به تخصص ما ربطی نداره باید بری پیش ارتوپد...... بعد گفتم که پسر خواهرم مبتلا به بیماری ای بی یا همون پروانه ای هست که اصلا کلا نمی دونست ای بی چی هست..... اصلا من موندم کدوم دانشگاهی به این آدمها تخصص داده.... متاسف شدم بابت مملکتم که متخصصین آنقدر بی سواد.... بعد هم گفتن اصلا دکترت اشتباه کرده بهت آمپول انوکسان داده اونم با یه سقط.... و من هم خیلی عصبانی شدم و بهشون گفتم که درمورد امپولم و مصرفش چندتا متخصص پرونده هامو مطالعه کردن و نظر دادن..... خلاصه که حسابی اعصابمو مچاله کرد و انرژی منفی داد و منم عصبانی اومدم بیرون..... از اونجایی که من تحقیق کرده بودمو همه گفته بودن برای زایمان میلاد خیلی خوبه من مجبورم همچنان هر ماه بیام پیش همین خانوم به اصطلاح دکتر.... چون اگر پرونده نداشته باشم پیششون اجازه زایمان نمیدن..... بعد از صحبت با اشکان قرار شد همچنان پیش دکتر خودم هم برم و ازشون هم بپرسم کدوم بیمارستان میرن برای زایمان..... اگر شد برم اونجا نشد هم همون میلاد بمونم برای زایمان اما تحت نظر دکتر خودم هم باشم..... بعد هم قرار شد منو بذارن خونه مامانینا... سر راه صبحانمونم خوردیم و کلی خندیدیم و اشکان منو گذاشت خونه مامانو برگشت بره اداره.... نهار و با مامان و خواهر کوچیکه خوردیم..... بعدم یه سر زدیم خونه حامی اینا... تا 3 اونجا بودیم..... وقتی برگشتیم دیدیم گوشی مامان جا مونده..... اشکان قرار بود بیاد دنبالم..... زن داداش کوچیکه ام قرار بود سر راهمون برسونیم خونه مامانش..... داداش بزرگه قرار بود زنداداشمم ببره پیش دکترش که تهرانسر برای همین ما هم باهاش رفتیم که اشکان بیاد اونجا دنبالمون که راهش نزدیکتر بشه.... گوشی مامانم گرفتم دادم داداشم ببره برای مامان.... اشکان همزمان با ما رسید.... ما هم سوار شدیم راه افتادیم.... اول زنداداشم رسوندیم.... که مامانش قرمه سبزی گذاشته بود برای ما هم کشید داد آوردیم خونه.... اتفاقا اندازه دو نفر بود و این شد که شاممون از پیش رسید.... بچم خوش روزی هست..... وقتی رسیدیم خونه شام خوردیم و سرم نرسیده به بالش رفتم برا خودم.... بعد از مدتها خوب خوابیدم...

..

پراکنده نوشت...

ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:52

صفحه بندی