هوالحق
امشب از اون شباییه که نمیتونم بخوابم.... دلبند جان که تا 1 و نیم تکون خوردو چرخید و نذاشت بخوابم..... تا الانم درد لگنو معده درد و بی قراری بدنم نذاشته بخوابم..... امروز صبح غرق خواب بودم که با صدای وحشتناک زنگ واحدمون سراسیمه از خواب پریدم..... چشمام به زور باز میشد.... نمیدونم اصلا چطوری لباسمو تنم کردم.... میدونستم کی پشت دره.... درو که با چشمای خوابالو باز کردم خانوم همسایه پشت در بود... وضعیتم که دید بازم گفت ای واااای خواب بودی؟ و اومد تو.... حالا شما وضعیت منو تصور کنین..... موهای کوتاهم روی هوا بود.... چشمام به زور باز میشد.... تشکم روی زمین بود.... پتوم یه طرف افتاده بود و دستمال کاغذی یه طرف دیگم..... آنقدر. تو هنگ بودم فقط تونستم بشینم روی مبل و سعی کنم وسط اونهمه شلوغی ارامشمو حفظ کنم..... بعد چند هفته باز همسایه خواب منه بیچاره رو پرونده بود هیچ به شدت هم ترسیده بودم از صدای زنگ.... من فقط نمیدونم چطور تونست ببینه وضعیتم و باز بیاد تو بشینه روبروم..... آنقدر احساس سنگینی و گیجی میکردم که به خودم زحمت ندادم پاشم خونه رو جمع کنم.... فقط تونستم منم بشینم رو صندلی روبروش.... وسایل حصیری که سفارش داده بودم اشناشون درست کنه آورده بود..... و یه چیزایی هم در مورد خریدن خونه و این چیزا داشت میگفت.... اما من آنقدر خسته و گیج بودم که اصلا نفهمیدم چی گفت.... فقط میدون 40 مین نشست و یکبند حرف زد منم فقط سرتکون دادم..... وقتی درو پشت سرش بستم از خستگی و گیجی سرمو بغل گرفتم و سعی کردم بفهمم ساعت چنده..... بعله بازم طبق معمول 10 صب منو بیدار کرده بود..... کم کم ویندوزم بالا اومد و تکونی دلبند جان یادم انداخت چقدر گرسنه ام.... صبحانه آماده کردمو تا چای دم بیاد خونه رو مرتب کردم.... لباس کثیفا رو ریختم تو سبد و وقتی نشستم سر سفره صبحانه انگار خوابم تازه پریده بود.... صبحانه خودمو بعدش نهار آبگوشت گذاشتم.... یه خرده با اشکان حرف زدم و تا به کارام برسم ساعت شد 3 و اشکان سر رسید.... بعد از اینکه دوش گرفت با هم نهار خوردیم و نشستیم حرف زدیم...... بعد هم یکساعتی هرکدوممون به کارامون رسیدیم..... ساعت 7 امپولم زد و بعد پاشدم ظرفای نهار و شستمو گازو حسابی سابیدم و آشپزخونه رو سرو سامون دادم.... اشکانم جارو برقی کشید خونه رو اما واقعا اونطور که میخواستم نکشیده بود اینه که با خودم تصمیم گرفتم فردا خودم حسابی جارو بکشمو زمینو تی بکشم..... بعد هم لباسارو ریختم تو لباسشویی ویه شام دم دستی درست کردم..... دیگه ایستادن پای گاز سختم شده.... یه زنگی به مامانو بابا که مشهد بودن زدم و پشت سر اونا زنداداش کوچیکه زنگید بهم.... شام رو که خوردیم خیلی دیر شده بود.... ساعت 11بود و هر دو خسته.... دراز کشیدیم تو جامون.... فیلم دیدیم اما نیم ساعت بعد اشکان غرق خواب بود.... اما اینجانب همچنان تا این لحظه بیدارم.... معدم سنگینه درد میکنه.... کاش شام نمیخوردم..... درد لگن هم مزید بر علت شده.... این روزا خوابیدن برای من مصیبت عظما شده و نشسته خیلی راحتترم..... اینه که در حال حاضر بالشامو چیدم پشتم و تو جام نشستم بلکه بتونم نفس بکشم...
این روزا دارم هفته 32 رو تموم میکنم و جمعه وارد هفته ی 33 میشم... از اونجایی که شکمم خیلی سفت شده آمپولا رو یکروز در میون کردم.... و خدارو شکر اینطوری باز کمتر اذیت میشم..... رون هام یه خستگی و کوفتگی خفیف دارن که شبا تبدیل به درد خفیف میشن.... البته عوارض ماههای آخر بارداریه..... دو روزی بود کارن کم تحرک شده بود و منو اشکانو نگران کرده بود اما از امروز دوباره شده همون پسر شیطون قبل..... دست و پاهاشو طوری به شکمم فشار میده که کاملا میتونی تشخیص بدی این کدوم قسمت بدنشه.... اینطور وقتا دلم ضعف میره و اشکان دستشو میذاره روی شکمم و سعی میکنه با کارن حرف بزنه تا آرومتر با مامانش تا کنه..... البته من به فشاراش راضیم.... حداقل خیالم راحت میشه که حالش خوبه..... از صبح که بیدار میشم سعی میکنم خوب باشم اما به غروب که میرسم خستگی میاد سراغم و بدعنق میشم و سعی میکنم با سکوت تحملش کنم اما اشکان گیر میده که منو به حرف بیاره و اونوقتا که با جوابای کوتاهم میفهمه الان بداخلاقم و کلی به قیافه خسته و عنقم میخنده و قربون صدقه میره..... واقعا ممنونشم که منو میفهمه و با محبت این روزا باهام همکاری میکنه..... دست خودم نیست..... ریز بودن جثه م باعث شده تحمل وزنم سخت بشه و استراحتای نصفه نیمه کلافه ترم کرده..... بچه ها معدم داره خیلی اذیتم میکنه امشب.... احتمالا مجبور بشم نشسته بخوابم......
* رفقا همچنان میخونمت ن اما کامنتاتون نمیتونم جواب بدم ببخشید.... واقعا اینروزا اذیتم.... شرمندتونم بچه ها
*بچه ها اگر نوشته ها چپه میان مقصر من نیستم ایراد بلاگفا وکاری از من برنمیاد..... اما چندبار که ریست کنید صفحه رو درست میشن.
پراکنده نوشت...
ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80