هوالحق
بالاخره نقاشی اتاقا تموم شد.... هوای سرد باعث میشد رنگا خیلی دیر خشک بشه و همین باعث طولانی شدنه کارا شده بود....این مدت که من حسابی از خودم کار کشیدم چون واقعا از شلوغی و گردوخاک خونه خسته شده بودم.... هوا داشت سردتر میشد و شکم من بزرگتر و باید زودتر کارا تموم میشد.... بالاخره با تلاشهای هردومون خونه جمع شد.... 2 تا گلیم هامو به علاوه فرش آشپزخونه شسته شد و موند فرشای پذیرایی و اتاق پسرمون که باید بفرستیم قالیشویی... اما از اونجایی که من به شدت دلم میخواست مهمونی بدم.... قرار شد فرشارو ماه بعد بدم قالیشویی که مهمونی رو هم رد کرده باشم.... مامانینا و همه خواهربرادرارو برای پنجشنبه شب دعوت کردم خونمون به صرف آبگوشت.... دیروز صبح که پاشدم آبگوشت رو برای 20 نفر بار گذاشتم و از ساعت 10 با شعله کم گذاشتمش رو گاز.... بعد از مدتها رفتم نونوایی نون خریدم.... بعدم رفتم سبزی خوردن خریدم با میوه..... پاک کردن سبزی دست تنها اونم با کمر من که خسته میشد تند و تند مجبور بودم یا دراز بکشم یا بلند شم راه برم یکی دو ساعتی طول کشید..... بعدم وسایل شامو آماده کردم چیدم تو اتاق خواب و یه نیم ساعتی استراحت کردم تا اشکان رسید و نهار خورد دوش گرفت و برام خونه رو جارو برقی کشید....شب بچه ها رسیدن و جمعمون جمع شد.... آبگوشت حسابی جا افتاده و خوشمزه شده بود.... تا ساعت 12 همگی بودن و بعد متفرق شدن.... بماند که من کلا سرپا بودم و هرچی بچه ها میگفتن بشین ما هستیم اما نمیتونستم بشینم..... تازه فهمیدم مامانینا تصادف بدی کردن و نزدیک بود چپ کنن و ماشینشون تو جاده از این سمت جاده پرت شده تو لاین مقابل.... و واقعا خدا به ما رحم کرده... اما چون ترسیدن من هول کنم از من پنهان کردن..... اما از اونجایی که من خیلی سریع میفهمم چیزی رو دارن ازم پنهان میکنن فهمیدم و لو رفت... وقتی مامان داشت تعریف میکرد برام دستمو گذاشته بودم رو سرم و هر جمله که مامان میگفت یه یاحسین ناخودآگاه میومد روی زبونم.... انقد ترسیدم که دیگه نتونستم رو پاک بایستم و نشستم کنار اشکان رو صندلی.... شب با وجود خستگی بی نهایت و کمردردم انقدر ترس توی وجودم نشسته بود که با اشکان تا 3 خوابمون نبرد.... مرتب تصویر تصادف میومد جلو چشمام و داشتم دیوونه میشدم... اشکان آنقدر نوازشم کرد تا خواب اومد به چشمام و تونستم بخوابم اما توی خواب هم طبق معمول این دوره با داریم چرخیدن و پهلو به پهلو شدن خیلی برام سخت بود چون رگ سیلتیکم اغلب میگیره و درد بدی داره.... دیشب بدتر هم شده بود...
و اما حال خودم
همچنان با گرفتگی رگ سیاتیک درگیرم و وقتی میشینم یا دراز میکشم با مکافات باید بلند شم و اشکان کمکم میکنه تا بتونم سرپا بلند شم.... وقتی هم روی پا می ایستم درد داره اولش و میلنگم اما بعد که مشغول کارام میشم دیگه عادی میشه... اما همچنان از پس کارامون به تنهایی برمیام.... اینروزا صبا از درد شدید دست راستم و خواب رفتگیش از خواب بیدار میشم.... کف دست راستم تیر میکشه صبا و آزار دهنده س....
فردا قرار برم بیمارستان و برای زایمانم پرونده تشکیل بدم... امیدوارم به مشکل برنخوریم.
پراکنده نوشت...
ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 94