بعد از چند روز مینویسم
پنجشنبه قرار بود صبونه خودمو برسونم خونه حانی اینا (خواهر دومیه ) صبح که بیدار شدم همونطور که با اشکان حرف میزدم مثل فشنگ خونه رو جمع کردم و آماده شدم که اشکان منو بزاره دم پارکینگ...وسایلمو برداشتم و در خونه رو بستیم...اشکان منو رسوند دم پارکینگ و واساد که از نظر دور بشم و رفت....این دفه از یه مسیر جدید رفتم و همینطور که حواسم به مسیر بود به اهنگای اشکان کلی خندیدم... ساعت 9 رسیدم سر بلوک حانی اینا...اتفاقا سر بلوکشون یکی از دانشجوهامو دیدم...البته اون منو شناخت و پیاده شد باهام سلام علیک کرد و تازه من فهمیدم این پسره کیه...در اسانسور که باز شد حلما جلوی در ورودی منتظرم بود...بهش گفتم تو چرا بیداری وروجک...حانی داشت جارو برقی میکشید و امیرعلی و حلما هم از کله ی صب بیدار بودن...دور همی نشستیم یه صبونه ای خوردیم و بعد از کلی حرف زدن قرار شد اول بریم پاساژ نزدیک خونه حانی اینا که کفشای سایز کوچیک دارن...من شماره پام همیشه مشکل سازه....شماره پام 35 هست و یا باید از بچگونه فروشیا کفش بخرم یا از جاهای خاصی...هر بار بخوام کفش بخرم یک ماه با اشکان علافه کفش خریدن میشیم...این پاساژه از قضا کفش سایز پای من داره...اتفاقا یه جفت کفش خوشم اومدو خریدم قیمتشم خوب بود....دفعه ی قبل یه جفت کفش خیلی ساده که خیلیم ازش خوشم اومده بد از همین پاساژه خریده بودم 30 تومن....خیلی عالی بود هم قیمتش هم اینکه من یکساله دارم مداوم میپوشمش هنوز سالمه.... از همونجا یه روسریه ابریشم هم گرفتیمو اومدیم ....ماشینو برداشتیمو رفتیم خونه صادیا اینا (خواهر بزرگه ) معلوم بود حوصلش سر رفته و منتظر ما بود که برسیمو بریم برا خودمون خرید....یه خرده نشستیم حرف زدیم تا صادیا و حسام اماده شن....امیرعباس با خواهر کوچیکه م رفته بودن بازار ساعت بخرن...ما هم با علی و حسام پسرای صادیا و حلما و امیرعلی دسته جمعی راه افتادیم پیاده رفتیم تا بازار....توی پاساژه کلی چرخیدیمو من تونستم نمکدون بخرم برا خودم و شمع وارمر که تموم کرده بودم...از اونجا برگشتیم خونه صادیا و کوکوسبزی درستیدیم واسه نهار....نهار وسط حرفای ما تموم شد و اون وسطا هم درباره خونه صادیا اینا که قرار بود من براش تغییرش بدمو پلانشو عوض کنم توضیح دادم...قرار بود دیوارای راه پله رو بردارم و جای اشپزخونه رم عوض کنم...براش پارتیشن طراحی کردم که به جای دیوارای راه پله کار بذاریم ...سه بعدیشو زدم و اوردم براش توضیح دادم...کلا قرار بود پلان خونه عوض شه....از اونجایی که هزینه براش زیاد مهم نبود خیلی دستم باز بود توی دکوراسیون خونش...غروب رفتیم بالا و تو بهار خواب صادیا سبزی قرمه براش سرخ کردیم و حرف زدیم با هم...شام هم قرار بود ما و حانی اینا باشیم که محمد برادر کوچیکه ام زنگیدیم اومدن...اما مامانینا چون برادر بزرگه م خونشون شام بودن هرچی صادیا اصرار کرد پاشن با داداشمینا بیان قبول نکرد وبعد از شام اومدن...غروب علی اومد و به جمعمون اضافه شد و نشستیم به حرف زدن و یه خرده ام با علی درباره خونه صحبت کردیم...نیم ساعت بعدشم اشکان رسید...یه خرده با اشکانم حرفیدیمو مردا پاشدن واسه خودشون رفتن بیرونو ما نشستیم به حرف زدن....ساعت 9 بود که مامانینا با داداش بزرگه رسیدن...انگار شامو خورده بودنو اومده بودن...سفره رو انداختیمو دور همی شام خوردیم...حسامم طبق معمول که منو میبینه فقط با من بازی میکنه گیر داده بود به من....بعد از شام مردا داشتن گل یا پوچ بازی میکردن و ما هم ظرفارو شستیمو جمع کردیم....اومدیم جمع شدیم دور هم ...دو گروه شدیمو پانتومیم بازی کردیم و انقدر خندیدیم که من سرم داشت از فشار میترکید....ما جمله میگفتیمو مردای گروه مقابل پانتومیم انجام میدادنو هم گروهیاشون حدس میزدن...انقدر خندیده بودیم صدام گرفته بود....بعد دیدیم خیلی فشار بهمون اومده انقدر خندیدیم قرار شد کی کجا بازی کنیم...من اوستا شدمو 16 نفری کی کجا بازی کردیم....فقط بابا بالا خواب بودو سارینا و حلما داشتن وسطا با حسام میدویدن و بقیه قاطیه بازی بودن....مامانم مرتب به من تاکید میکرد که اگه واسه من جمله بد در اومد تو بازی بلند نخونیااااااا.....خلاصه اینکه یه دستم کی کجا بازی کردیم اما موقع خوندن جمله ها انقدر خندیدیم که من دیگه قلبم خیلی داشت درد میگرفت....اخر شب با دهنای گشاد خدافظی کردیمو برگشتیم خونه مامانینا....صبح جمعه ساعت 9 از خواب پاشدیمو صبونه خوردیم....مامان که کار داشت رفت جایی بابا هم باید میرفت به ساختمون سر میزد....منو اشکان با محمدو خانومش و خواهر کوچیکه قرار شد بریم بازار....منم پاشدم خونه رو جمع کردمو همزمان که ظرفارو میشستم نهارم گذاشتم و وقتی برنجو گذاشتم دم زن داداشم اماده شد اومد پایین....راه افتادیم سمت بازارو وقتی تو پارکینگ از ماشین پیاده شدیم صادیا اینارو اونور پارکینگ دیدیم....یه خرده از مسیرو با هم رفتیم و بعد جدا شدیم که بریم دنبال خریدامون...اونا رفتن سمت پاساژای کودک و ما اومدیم پاساژ مردونه فروشی....بماند که اشکان چیزی نپسندیدو منم کلی حرص خوردم....در عوض من کیفمم خریدم... اومدیم توی یه مغازه زن داداشم بیست تا کفش پا کرد و در اخر یادش افتاد که قرار بود کتونی بخره ولی داداشم انقدر حرصش در اومده بودو میگفت مگه مردم مسخره ی مان که مجبورش کرد کفش هم بخره...از اونجام اومدیم خونه....نهارو خوردیمو یه چرتی زدیم تا مامان غروب رسید....یه خرده ام با مامان گپ زدیمو بعد از شام فیلم دیدیم و ساعت 10 من غش کردم از خستگی...صبح که بیدار شدیم صبونه رو خوردیمو راه افتادیم سمت خونه....رفتیم خونه لباسامونو عوض کردیمو رفتیم بازار که ببینیم اشکان خان چیزی میپسنده یا نه...که بالاخره طلسم شکستو بالاخره اقا خرید کرد...که خداروشکر همونی رو که من میخواستم خرید و برگشتیم خونه .
* چقدر طولانی شد .
*خدایا شکرت برای همه ی نعمت هات...ببخش که من لایق نعمتای تو نیستم .
*خدایا شکرت به خاطر سلامتی و دل خوشمون .
*خدایا شکرت به خاطر مامان بابای دوست داشتنی و عشقم .
*خدایا شکرت برای خواهر برادرام ...
*خدایا شکرت برای خنده هامون .
*خدایا خیلی ماهی .
پراکنده نوشت...ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 169