پراکنده نوشت

خرید بک لینک
هوالحق

پ 1

امروز صبح بیدار شدم اشتها برای صبحانه نداشتم...خونه رو مرتب کردم و نشستم پای سیستم یه خرده به مغزم اوانس بدم...قبلشم حوله هامونو انداختم تو ماشین لباسشویی که بالاخره دیشب تعمیر شده بود...من موندم یه قطعه ی لباسشویی مگه چی داره که توی کشور بسیار علم پرور که هر روز چرندیاتی در مورد پیشرفتای علمی توی اخبارش بلغور میکنن نمیتونن بسازنش...به جای تحویل دادن چرت پرتای دروغ به مردم وقتتونو بذارین برای پیشرفت ماشین الات....2 ماه بنده دوندگی کردم و اخرشم ایمیل زدم به شرکتشونو گفتم اگر تا 24 ساعت لباسشوییم تعمیر نشه علیهتون کمپین راه میندازم...و خوشبختانه جواب داد این تهدیده و دیشب ماشین لباسشویی تعمیر شد ....

پ 2

دیدین وقتی اهنگا رو گوش میدید با هر کدوم انگار سفر میکنین ؟...مثلا بعضی اهنگا برای من یاداور طبیعته....بعضیاشون منو میبره به یه تاریخ خاص....و بعضیاشون منو دوباره عاشق میکنه....منم رفتم تو فولدر اهنگای اشکان که توش کلی اهنگ شاد داشت....دلم خواست از این خمودگی برای چند ساعت بیام بیرون....اهنگ گل به سر عروس اول صف بود....منو برد به روز جشن نامزدیمون....یادش بخیر...

یاد یه عروس ریزه میزه افتادم و یه دامادگنده...عروسه 158 سانتی...یادمه وقتی اشکان اومد دم ارایشگاه دنبالم چقدر قرمز شده بودم از خجالت....ارایشگر موهای بلندو صافمو فر کرده بود و باز ریخته بود رو شونه هام و رنگ مشکیه پر کلاغیش از همیشه بیشتر برق میزد....پوست سفیدمو یه خرده گندمی کرده بود و واقعا چقدر خوشم اومده بود از اون تیرگیه محوی که تو پوستم بوجود اومده بود...اشکان نگاهه موهام کرد و من اب شدم از خجالت...تازه یک ماه بود عقد کرده بودیم ...با اینکه من یه دختر سرزبون دارم با 2 متر زبون و از سرو کول بابامو داداشام بالا میرم و الانم اشکان از دستم در امان نیست و از دید بقیه اصلا هم خجالتی نیستم....اما در مورد نامزدم چقدر خجالت میکشیدم....خب دختری که 28 سال با هیچ پسری صمیمی نبوده همینه دیگه....یه ماهه که نمیشه با یه پسر غریبه صمیمی شد که....من اصلا روم نمیشد نگاهه چشماش کنم....دستمو که اشکان گرفت انگار برق بهم وصل کردن....دورمون چند نفری بودن....به همدیگه زیاد نگاه نکردیم....رفتیم اتلیه و بعد رفتیم جشنمون....وقتی بلندمون کردن که برقصیم ....وقتی روبروش واسادم....همین اهنگ گل به سر عروس رو گذاشته بودن....چقدر همه داشتن جیغ جیغ میکردن و کل میکشیدن....تازه اونجا بود که نگاهه خیره ی اشکانو رو خودم حس کردم....احساس میکردم عین شمع دارم اب میشم....روبروش واساده بودمو چشم دوخته بودم به یقه ش...دستمو که گرفت کم مونده بود فرار کنم....اصلا یه وضعی بود....برای اولین بار با یه پسر رقصیدم....اشکان انقدر اروم کمرمو گرفته بود که احساس میکردم فکر میکنه ممکنه من بشکنم....خب البته با اینکه من استخون نیستم اما در برابر اشکان کوچولو بودم....دستمو یکی دو باری فشار داد تا نگاهمو گذرا روی چشماش چرخوندم....نامرد با شیطنت بهم چشمک زد....انگار میدونست خجالت میکشم....توی دید همه من خیلی رودارمو اشکان کم رو....ولی فقط خودش میدونه بعضی جاها هم نمکی خانوم در عین وحشی گری خانومه و خجالتی....خب اون لایه های وجودیم پشت شلوغ کاریام گم شده....انقدر صورتم گر گرفت که میخواستم فرار کنم اما دستمو محکم چسبیده بود....منم مصرتر زل زده بودم به یقه ش....بچه پررو...چقدر حال میکرد که زبون من اونجا کوتاه شده و داره اون روی نمکی رو که کسی ندیده بود میبینه....اشکان یه دختر عمو داره که از ما 3 سال کوچیکتره....خیلی اشکانو دوست داشت و منتظر بود اشکان بره خواستگاریش....روز عروسیمونم نتونست طاقت بیاره و اخرش گریه کرد....ولی اشکان ازش خوشش نمیومد میگفت جلفه....اخرش نتونست طاقت بیاره و وسط رقص عروس داماد اومد وسط منو اشکان پشتشو کرد به من روبروی اشکان با اشکان رقصید....اشکانم خیلی شیک و مجلسی دست منو گرفت کشید سمت خودش که روبروش بایستم...کم مونده بود با اون صندلای پاشنه 15 سانتیم ولو شم تو بغلش.....و دختر عمو حساب کار دستش اومد....

نشسته بودیم روی مبل با اشکان و اشکان داشت برام اب پرتقال میریخت میداد دستم دختر عموی مذکور هم داشت میرقصید...اومد صورت اشکان رو که سمت من بودو داشت بهم میگفت اب پرتقال بخور برگردوند سمت خودشو گفت به من نگاه کن من دارم واسه تو می رقصم....اصلا من خشک شدم....کف کردم که چقدر راحت خودشو لو میده....البته کل خاندان اشکانینا میدونستن که این اشکانو میخواد و خودش به همه گفته بود اشکان عاشق منه....اصلا من کف برم ....اب پرتقال تو دست من خشک شده بود اشکانم یه لحظه هنگ کرد...تنها زمانی که من بدم اومد که یه دختر به شوهرم نزدیک بشه و بهش دست بزنه همون موقع بود...وگرنه من از کلکسیون دوست دخترای مجردیه اشکان باخبر بودم...بعضیاشونم دیده بودم....اصلا حسودیم نمیشد و بیشتر خندم میگرفت و سر به سر اشکان میذاشتم که حالا اشکان خودمونیما اینا قدشون از من بلندتره که.....دوست دختراش نقطه مقابل من بودن....همشون قیافه های عملی....لبای پروتز گونه های عملی ...استخون...و قدهای بالای 170....موندم انقدر تفاوت سلیقه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من فسقلی و بدون جراحی نمی دونم والا....و در اخر گفت بابا جان اونا برا دوستی بودن بعدشم من از دخترای لاغر مردنی و 4 تا تیکه استخون بدم میاد....چندشم میشه نگاشون کنم.... سلیقه ی مردا عوض شده یا اشکان این مدلیه فقط ؟ داداشا و دامادامونم از زنای استخونیه لاغر بدشون میاد....بقیه مردا رو نمیدونم ..البته من چاق نیستم متعادلم ولی استخونم نیستم.....نمیدونم چرا دوست دارم یه خرده استخونی شم .بماند که ایرانیا کلا استخون نیستن مثل اونور ابیا ...

اخرای مجلسم دختر عمو خانوم برگشت بهم گفت کیف میکنیا پسرعموی خوش قدو بالا و خوشگلمو دادم بهت....منم کم نیاوردمو گفتم در عوض عروس زشت نصیبتون شده؟....اشکانم برگشت گفت اگه به خوشگلیو خانومیه شما تو فامیلمون بود که میگرفتمش عزیزم....و من دوباره کف کردم و دخترعموی مذکور کنف شده و دماغ سوزان از ما دور شد ....

خلاصه اینکه....هر وقت این اهنگ گل به سر عروسو میزنه من میرم به خاطره ی اونروز....خاطره ی یه عروسه مو مشکلی با موهای فر شده ی افشون و صدنلای 15 سانتی که داشت از خجالت اب میشد و یه داماد گنده با چشای شیطون که با بدجنسی زل زده به عروس کوچولوی خجالتی و محض ارامش عروسم که شده اون نگاه شیطون بدجنسشو از صورت عروس برنمیداره....تهش این شد که بهش گفتم میشه اینطوری نگام نکنی؟...اونم در کمال پررویی و شیطنت گفت نــــــــــــــــــــــــــــــــع....اخه خیلی بامزه شدی

یادش بخیر....چقدر عمر زود میگذره....

پ 3

دیشب مرتب سر به سرم میذاشت....منم کم حوصله ام این روزا...برعکس شده بود....همیشه این من بودم که انگشتمو تو پهلوش فرو میکردم یا یه دفه بی هوا کف پاشو قلقلک میدادم...یا بازوشو گاز میگرفتم...یا درست قسمتای مهیج فیلم دیدنش عینکشو از چشمش برمیداشتم و در میرفتم....یا کنترلو بریداشتم یهویی وسط برنامه دیدنش تلویزیونو خاموش میکردم و تلویزیونو قایم میکردم تو بغلمو جمع میشدم تو خودم که نتونه ازم بگیردش و انقدر اذیتش میکردم که برمیگشت زل میزد بهم و میگفت عزیزم باز دیوونه شدی....حسود کوچولو شدی؟...میدونست وقتایی که حواسش ازم پرت شه انقدر اذیتش میکنم که حواسشو بهم بده و نگام کنه....دیشب این اشکان بود که نیشگونم میگرفت....تفیم میکرد....گاز میگرفت و صدامو در میاورد....اخرش گفت نمکی عوض شدیا....نمکیه من انقدر بی حال نبود...فقط گفتم اشکان خستم....دلم از دنیا پره....بذار یکی دو روز دیگه خوب میشم....

اونم چشماش غمگینه برام...

میخوام بشم دوباره همون وحشی کوچولوی اشکان....گناه داره...باید دوباره غصه هامو بزارم واسه اخر شبا....خستگی بسه....اشکان جز من هیچ دلخوشی ای نداره .

* بچه ها ببخشید ناراحتتون کردم و ممنون که همراهم بودید....دوست جونم بهت تلگرام پیام میدم عزیزم ...ممنون که شمارتو برام گذاشتی....خیلی خوشحال شدم .

پراکنده نوشت...

ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 144 تاريخ: دوشنبه 6 اسفند 1397 ساعت: 15:22

صفحه بندی