شاید خنده دارترین چیزی که میشد تو دنیا بهش اعتراف کنم این بود که بگم.... تنها حسی که به شوهرم دارم اینه که پدر بچمه.... نوجوون که بودم فکر میکردم زندگی بدون دوست داشتن اصلا امکان پذیر نیست.... و همین که یه نفر ادم خوبی باشه میشه عاشقش بشی... اما امروز بعد 38 سال زندگی تگ دنیا و 9 سال زندگی مشترک تونستم با خودم صادق باشم.... و به خودم اعتراف کنم که نمیتونم عاشق کسی باشم که هیچوقت بیشتر از 5 درصد شبیه معیارهام نبود.... یه روزی که مجبور شدم تن به ازدواج بدم به خودن قول دادم تا ته این راهو برم.... برم شاید خانوادم بفهمن چیکار کردن باهام..... و امروز در استانه ی پایان دهه ی چهارم زندگیم اونقدر بلوغ فکری پیدا کردم که شهامته قبول واقعیت رو داشته باشم .... من نتونستم حسی جز پدر بچم نسبت به همسرم پیدا کنم.... گاهی وقتا حتی دلم نمیخواد حتی جوابش رو بدم.... ادم خوبیه.... برام از خودگذشتگی میکنه.... و هوامو داره.... بی احترامی نمیکنه.... ولی هیچوقت دلخواسته ی من نبوده.... و با وجودیکه میدونست چی دوست دارم تلاشی برای نزدیک شدن به معیارهامو نکرد.... با وجودیکه بارها اعتراف کرده من همونیم که میخواسته.... اما خودش تلاشی برای نزدیک شدن به افکارمم نکرده....
شاید اگر روزی بدون محدودیت قدرت انتخابی دوباره به من عطا میشد..... بین بودن با همسرم و تنهایی.... دومی حتما انتخابم بود....
* اشکان ادم خوبیه.... فقط ایده ال من نیست...
* هیچوقت رویای من برای زندگی ازدواج نبود....
* باورم نمیشه انقدر خشک شده باشم.... شبیه ربات....
* اینروزها فقط مادر کارنم... و یک زن شوهردار...
* خیلی وقت بود درباره ی اونی که نیست فکر نکرده بودم... اما اینروزا.... بارها به خودم اعتراف کردم که با رفتنش رویاهامم با خودش برد...
* اگر برگردم به 18 سالگیم.... قطعا شیطنت بیشماری خواهم کرد.... و قطعا توی 28 سالگی در جواب اجبارهای خانوادم... به جای تن دادن به ازدواج.... به فرار از کشورم تن میدم...
پراکنده نوشت...ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 49