از وقتی که یادم میاد دورو برم پر از آدم بوده...اعم از بزرگ....کوچیک...بچه...پیر.....جوون....
حالا منظورم از این حرف این نیست که هیچوقت احساس تنهایی نکرده باشم ها....نه اتفاقا از اونجایی که اینجانب خیلی گاگول بازی درآوردم
و زیادی مهربونی چاشنیه زندگیم میکردم
....همه عادت کردن که از مهربونیام در جهت منافع خودشون استفاده کنن و نتیجه ی این روند چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...مدیونید اگه فکر کنید نتیجه ش میشه عزیز بودن و کلی تشکر
.....نچ عزیز دلم....ته گــــــــــــــــــــــــــاگول بازی اینه که هر لطفی کنی تبدیل میشه به وظــــــــــــــــــــــــــیفه
...بعله....تهش میشه این که تو یک عدد نمکی اسگول هستی که از خیلی حقوق قانونیت منع میشی و همه فقط برای حـ....مـ....ــا....لـ.....ـی میخوانت
....پس تبدیل شدم به یک عدد نمکیه تنها با ماسک یه دختر شر و شلوغ و شیطون....
با بابابزرگ مامان بزرگ زندگی میکردیم...یعنی شما فرض کن یه خونه ی گنده با 6 تا بچه...مامان...بابا میشدیم روهم 10 نفر....یعنی توی خونه ی پربچه ی ما شتر با بارش گم میشد
خب بابا وضع مالیش بد نبود خداروشکر اینه که سختیه مالی نداشتیم....هرچی که بقیه ی بچه های فامیل نداشتن ما داشتیم....حالا اون وسطام اضافه کنین که خونه مون عین کاروانسرا بود...این میرفت اون میومد...هیچ وعده ای بدون مهمون نبود....و اکثر شبا تا 2 شب مهمون خونمون بود...گربه میزد سگ میرقصید....
مثلا سیزده به درا 50-60 نفر میشدیم....خب به طبع این شرایط یه مزیت داره اونم اینه که کلی همبازی دور من ریخته بود.
..این شرایط تا 17 سالگی خوبه مطمئنن...خصوصا وقتی نمکی خانوم یک عدد بچه ی سلیطه ی جیغ جیغوی ریز جثه ی هایپر اکتیو تخسه غیر قابل تحمل هم بوده باشه با 2 متر زبون
و در کنار همه ی این امتیازات رنگ و وارنگ رو دادن های بیش از حد بابامم اضافه کنین که از این بچه چی میتونه بسازه!!!
....همینقدر بگم براتون که من خودمم موندم چی شد که من از اون بچه ی سلیطه ی اعصاب خرد کن با شیطنت های ورای تصور تبدیل شدم به اینی که الان هستم...چی شد خانوم شدم...دلسوز شدم...آروم شدم....گاگول شدم
...با کلی خریت های رنگ وارنگ و مهربونیای اسگولانه....
خلاصه اینکه....بزرگتر هم که شدم بچه های خواهرو ...فامیلو....همسایه سمت راستیو.....بقال سرکوچه و سگ ته خیابونو و الی آخر دوروبرم زیاد دیدم...یعنی بهتون بگم کلهم دورم بـــــــــــــــــــــــــــــچه
زیاد دیدم و همین شد که اینجانب از بچه ها فراری شدم....برعکس بقیه خواهر برادرام که برا بچه غش و ضعف میرفتن من از بچه های مردم چندشم میشد
...یعنی در این حد که من فقط خواهرزاده برادرزاده هامو بغل میکنم یا دست میزنم بهشون....بچه ی عمو و عمه و داییو کیو کی رو چندشم میشه و از فاصله ی یک متریشون هم رد نمیشم...از همون راه دور.....اینکه میگم چندشم میشه اغراق نمیکنما...واقعا چندشم میشه....مثلا من نوه عموم که از قضا هر روزم میبینیمشون و همسن حسام جانمه تا حالا انگشتمم بهش نخورده و از یک متریش نزدیکتر نرفتم....یعنی اینارو بچینی کنار هم معنیش این میشه که من کلا کشته مرده ی بچه نیستم.
...اینه که الان بعد از 5 سال و نیم از ازدواجمون اصلا احساس نمیکنم بچه خوبه....و اگر هم دنبال درمان میرم به خاطر اصرارای مامانمه.....این مامان باباها که پدر منو دراوردن
.....اصلا من موندم این فکر مزخرف و پوسیده رو کی انداخته تو سر ادمهای این مملکت که زن و شوهر بدون بچه بدبخت میشن و زندگیشون دوام نمیاره؟!!!
خلاصه اینکه چند وقتی نشستم فکر کردم...خصوصا از بعد از قضیه ی عید و خواهرمو محدودیتایی که فقط برای گاگول هایی مثل نمکی خانوم وجود داشتن
به این نتیجه رسیدم که ای نمکیه خاک تو سره عقب مونده
...34 سال به میل مامانت زندگی کردی....نوجوونی جوونی همه ی کوفت و زهرمارهای زندگیتو فدا کردی فقط به خاطر یه لبخند مامان بابات....تهش هم این شد که اونی که عزیزتره کس دیگه ایه
ای اسگول....به خودت بیا....این یکی دیگه شوخی بردار نیست...خودتو عین گوشت قربونی انداختی زیر دست دکترا سیخ و سنجاق فرو میکنن تو تنت که چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ؟ مامانت راضی باشه ازت؟ ول کن بابا....این شد که اینجانب دیگه دکتر نمیخوام برم...میخوام هرکاری که دلم میخواد و آرزوشو داشتمو بکنم....
امروز زنگ زدم مامان حالشو بپرسم....ازم پرسید دکتر کی میری ؟ منه ساده فکر کردم نگران دندونمه...گفتم برا لثه م ؟ گفت نه برا بچه...اولش من من کردم و بعد دلو زدم به دریا و گفتم با اشکان دعوامون شده و اشکان گفته یا من یا بچه...و واقعا هم سر دکتر رفتنای من دعوامون شده...از اولش اشکان گفت بچه نمیخوام خودتو ننداز زیر دست دکترا....خلاصه اینکه این مامانه محترم بنده بهش برخورد گفت اصلا شماها از اول بچه نمیخواستین و خدافظ
و تقی گوشی رو قطع کرد
....من هنوزم تو کفم واقعا...دارم فکر میکنم که تقصیر خودمه...انقدر هرچی گفت گفتم باشه الان نمیتونن ببینن خودم دارم تصمیم خودمو عملی میکنم....من که راضی هستم.....بابا جان من بچه شونم باید به خوشی من راضی باشن....
در مورد بچه هم اگر خدا خودش خواست بدون دکتر رفتن میده...من و اشکانم میگیم خداروشکر اگر هم نده پس مصلحت نبوده !
* البته من میدونم مامانم از دلسوزی اینکارا رو میکنه اما مادر پدرهای عزیز لطفا دلسوزیاتونو جمع کنید بذارید هرکسی خودش برا زندگیش تصمیم بگیره !
پراکنده نوشت...
ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 177