صفحه ی صد و چهل و هفتم

خرید بک لینک

هوالحق

فکر کنم دیگه همتون میدونین همسرجان بنده با وجود 35 سال سن هنوزم عادات مجردیشو یدک میکشه...هنوزم مرتبا سریال خارجی میبینه و مغز من خیلی وقتا سوت میکشه از زیاد زل زدنش به تی وی....همچنان بازی میکنه...البته بازیاش تازگیا خیلی کمتر شده و من خیلی از این بابت خوشحالم....کنار همه ی اینکاراش 5 مین یه بار صدام میزنه که نمکی خانوم کجایی بیا بشین پیش من .....یعنی این بشر عادتشه من نشینم کنارش انگار کک میفته به جونش و حواسشو نمیتونه بده به سریال عزیزش.....منم که کلا نمیتونم یه جا بند بشم و انگار وول وولک دارم باید خودمو 5 مین یه بار به کاری مشغول کنم....اونوقتا چشمامو تو کاسه میچرخونمو با حرص زل میزنم بهش...اوشونم که اخلاقمو میدونه و طبق معمول عصبانیتای من به شدت باعث تفریح و خندش میشه ...کش دهنش شل میشه و همونجوری که زل میزنه به تی وی که خندشو کنترل کنه که من عصبانی تر نشم دستمو میگیره و هی انگشتشو میکشه روش...امروز صب هم طبق معمول بچه جان ساعت 6 انقدر توی دل بنده وول خورد که من هشیار شدم و پاشدم که برم دبلیوسی دیدم که همسر محترم بیداره....عادتش باعث میشه هر روز ساعت 6 بیدار بشه...روزای تعطیل هم همین عادت نمیذاره بیشتر از 6 بخوابه و وقتی بیدار میشه خیلی بی صدا خودشو مشغول میکنه که من بیدار نشم....داشت سریال میدید...دیشب جلوی تلویزیون و توی پذیرایی خوابیده بودیم .....تا من از دبلیو سی بیام جای خودشو با من که نزدیکتر بودم به تی وی عوض کرده بود که به سریال جانش نزدیکتر باشه.....منم اومدم توی جام دراز کشیدم و برای اینکه خوابم نپره به قربون صدقه رفتناش محل نذاشتمو سرجام خوابیدم......اوشونم که عاشق اخلاق پاچه گیرانه و وحشیه صبح منه با یه لبخند ژکوندی سریالشو استپ کردو یه خرده صورتمو ناز کردو تفی کرد و وقتی من صدام دراومد با خنده مشغول سریالش شد.....تا ساعت 9 و نیم خوابیدم....کم خوابی ها دیشب باعث شده بود ضربان قلبم کندتر میزد و به شدت بی حال بودم و بازم نصفه شب درد دستم نذاشته بود درست بخوابم...و حال و حوصله نداشتم...ساعت 9 و نیم وسط خواب و بیداری غز زدم که گشنمه.....اوشونم یه خرده لوسم کردو فشارم داد و پاشد کتری رو روشن کرد و رفت نون بگیره....منم با زور و زحمت پاشدم چای رو دم کردم و سفره ی گرد حصیریم رو که تازه زنداییه فرزانه برام درستیده بود پهن کردم....ظرف شکر رو پر کردم و وسایل صبحانه رو کنار سفره ی جینگولیم گذاشتم که اشکان بیاد پهنش کنه....اشکان رسید صبحانه خوردیم.....تا اوشون یه خرده سریالشو ببینه با حرص خونه رو جمع کردم و بهش هی غر زدم که پاشو ویندوزو عوض کن نرم افزار من رو این ویندوز جواب نمیده میخوام طراحی انجام بدم.....و یه خرده ام از زیادی روشن بودن تی وی و توجهش به تی وی عصبانی بازی دراوردم....یه خرده غر زدم که تو اصلا به فکر نیستی.....اخرش خنده ش گرفت سریالو خاموش کرد دستمو گرفت و مثل بچه ها نشوند روی زانوهاش و موهای پسرونه مو داد پشت گوشم....با وجود بالا رفتن وزنم و بالا اومدن شکمم همچنان من فسقلیم براش....به قیافه ی تخسه حاصل از ماشین انداختن به موهام با هیجان زل زد....یه خرده غرغر کردم .....من نمیدونم چرا عصبانی شدنو غرغرای من اشکانو میخندونه.....معضل شده این مساله برام....اخرش برگشت با خنده و محبت گفت من نمیدونم این بچه بدنیا بیاد چطوری میخوای ابهت پدرانه ی منو جلوش از بین ببریو دعوام کنی اینطوری.....منم با حاضر جوابی و لجبازی گفتم جفتتونم دعوا میکنم....واسه من دور برندارینا....

در حال حاضر همسر محترم رفته بیرون یه خرده کار داشت انجام بده و بیاد ببینیم امروزو چیکاره ایم....

واقعا من مردا رو نمی فهمم...چقدر علی بی غمو الکی خوشن....خوش به حالشون....من تا عید وقت دارم...و کلی کار نکرده دارم...مضاف بر اینکه بهمن و اسفند رو کلا باید بیخیال شم چون ماههای اخر نمیدونم اصلا میتونم کاری انجام بدم یا نه....چون دکترم احتمال میده من به عید نرسم و همون اسفند ماه بچه بیاد.....بر اساس تخمین دکترم 5 فروردین من 40 هفته رو تموم میکنم...و از اونجایی که از 37 هفته احتمال زایمان هست پس اسفند ماه میپره....با این بیخیالی های همسر محترم بنده هم نگرانم که کارام نرسم....همین منو عصبی میکنه....کلا من ادمیم که برنامه ریزی میکنم برای همه چیز و اشکان از اونجایی که اخلاق منو میدونه خودشو راحت کرده دیگه...اینه که از هفت دولت ازاده......همین باعث نگرانیه من میشه و نگرانی تهش به غر زدن منتهی میشه...البته من خیلی خیلی کم غر میزنم مگر اینکه جونم به لبم برسه....اینروزا هم بی خوابیا دردای دستم بیخیالیا اشکان و سنگین شدن وزن خودم و کند شدن حرگاتم همشون هوار میشن روی هم و اخرش امروز صدامو در اوردن.....

* بچه ها شمام همین مشکل منو دارین؟ از بیخیال بودن همسراتون کلافه اید؟ یعنی من دارم زیادی گیر میدم؟

* دستم باد کرده و نمیتونم مشتش کنم...امروز اشکان برام پنیر رو تکه تکه کرد چون نمیتونستم تیکه ش کنم....قاشق از دستم میفته چون حس دست راستم کم شده و نمیتونم مشتش کنم.

* خدایا شکرت برای دلبند جان....شکرت برای اشکانم که با من همراهه و میفهمه که وقتی کلافه و بدخلق میشم یه جاییم درد داره و اذیتم میکنه .

پراکنده نوشت...

ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:52

صفحه بندی