صفحه ی صد و چهل و ششم

خرید بک لینک

هوالحق

در اوج شیرینی و گرماگرم خواب با ضربه های کوچولو و بامزه ای چشم باز میکنم....دستم ناخودآگاه میرود به سمت ضربه ها....چند روزی هست که ضربه ها را خوب حس میکنم....با وجود کم خوابی ها و کوفتگی های حاصل از کم خوابی های این روزهایم غرق لذت و آرامشی عمیق میشوم....و از حس ضربه ی ظریفی زیر دستم تنهایی از ذهنم میپرد....به نشانه ی اعتراض به بودن طولانی مدتم روی یک پهلو دوباره ضربه ی دیگری نوش جان میکنم و با لبخند و زحمت سعی میکنم بلند شوم و بنشینم....آرام زمزمه میکنم سلام پسر خوشگله....و از تصور دست و پاهای کوچکش خنده ام بزرگتر میشود.....بلند میشوم و کتری را روی گاز میگذارم....ظرفها را با زحمت و درد دست میشویم.....و آن وسط ها هم مراقبم شکمم با ظرفشویی برخوردی نداشته باشد...اینروزها جای آمپول هایم حساس تر شده و تماس با هر سطحی ازارم میدهد...باز هم دیشب از درد دست بیصدا گریه کرده ام و نتوانسته ام به خواب بروم....دم دمای صبح بود که با ماساژهای ارام همسرجان توانستم کمی بخوابم....خانه را جمع و جور میکنم.....و مرتب بودن و تمیزی خانه ارامش به جانم میریزد......صبحانه را میچینم و با حضور دلبند جانم کامل تمامش میکنم.....بعد از صبحانه به کارهایم میرسم.....ساعت 4 وقتی همسرجان در را باز میکند مشغول خواندن کتاب قصه برای دلبند کوچکم هستم....همسر جان لحظه های اخر میرسد و یکی دو صفحه از کتاب را برای دلبند کوچولویمان میخواند...دوش میگیرد و نهار میخوریم.....

خواهرم عکس های حسام را فرستاده که برایش از طریق اینترنت برای درج در پرونده اش بفرستم....دیدن عکس زخم های حسام...تنی که از آثار تاول ها جای سالمی رویش نمانده....زخم هایی که حتی دیدنش هم درد عظیمی روی تنم مینشاند حالم را خزاب میکند....لب برمیچینم...بغض مثل همیشه دوباره سراغم می آید....همسر به یک گوشه زل میزند از ناراحتی....حرفی ندارد برای تسکین دادنم....فقط سکوت میکند.....مرتب زیر لب تکرار میکنم من بمیرم برای تن زخمیت......آخر یک روز غصه ی حسام همه مان را میکشد...لعنت به همه ی بیماری های دنیا...لعنت به ای بی.....لعنت....چقدر گریه میکنم اما هنوز بغض رهایم نمیکند.....این درد هیچوقت تمامی ندارد.....میخواهد آرامم کند...زمزمه میکن اشکان خیلی دردم میاد.....یه جاییم درد میکنه...اینجام میسوزه.... و با گریه دستم را روی قلبم میکشم....درد عجیبیست این درد....درد بی درمانی که نمیتوانی به کسی بگویی....انگار همه ی وجودم میشود درد......درد کودک سه ساله ی شیرینی که بی هیچ گناهی تن کوچک و سفیدش مهمان تاول های لعنتیست......به چه جرمی.....خدایا

دلبند کوچکم ناراحتیم را میفهمد و ضربه های ریزی میزند و گریه ام را شدیدتر میکند....حالا که مادر هستم.....حال خواهر را بهتر میفهمم....چه درد سنگینیست درد خواهرم.....کاش برایش میمردم.....

حالم خرابست ....به زور بیرونم میبرد....توی خیابان ها چرخ میخوریم و حالم بهتر میشود.....

امروز

با صدای زنگ گوشی ام از خواب میپرم...باز هم ساعت 4 صبح از درد دستم از خواب پریده بودم......و درد دست که ارام شده بود ضربه های دلبند جان شروع شده بود و تا ساعت 9 نگذاشته بود به خواب بروم.....9 که خوابم برده بود تا ساعت 11 که گوشیم زنگ میخورد به خواب رفته بودم......توی گنگی و گیجی خواب صدای فرزانه را از پشت گوشی ام میشنوم که میگوید پاشو بیا یه چیزی بخور.....میداند صبحانه نخورده ام....چادرم را برمیدارم و با نان و ظزف پنیر پایین میرم و سه تایی صبحانه میخوریم.....نیم ساعتی حرف میزنیم و او باران را به مدرسه میرساند و من برمیگردم بالا......کارهایم را سروسامان میدهم......لباسهای کثیف را توی سبد حصیریه جدید و دلبرم میریزم....چند روز پیش زن دایی فرزانه که حصیر بافی بلد است برایم سبد حصیری ام را که برای لباس های کثیف سفارش داده بودم اورده است.....نگاهش میکنم و گرمای لذت بخش زیر پوستم میدود....من عاشق صنایع دستی هستم....سبد لباس های قبلی مال سرویس پلاستیک جهیزیه ام بود....و هنوز نو......اما من دلم سبد حصیری میخواست......با ان دسته های بامزه ی دلربایش.....برای اتاق دلبند جانم هم چند ماه قبل از همین سبد ها سفارش دادم....سایز کوچکش برای اسباب بازی هایش و سایز بزرگتر برای لباسهای کثیفش....که یاد بگیرد خودش لباسهایش را توی سبد بیندازد......

در حالت فعلی اینجاب یک عدد نمکی بانو هستم که عدسیه نهار را روی گاز رها کرده و برایتان پست میگذارد.....

* دعا کنید خدا به من همت بده بشینم طراحیامو انجام بدم میترسم دیر بشه بچه بی کمد بمونه .

پراکنده نوشت...

ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:52

صفحه بندی