هوالحق
آنقدر دیر به دیر شده نوشتنم که یادم میره اصلا چه اتفاقایی رو پشت سر گذاشتیم.... هممون این اواخر با شلوغیها و گرونیه همه چیز درگیر بودیم و آنقدر همه جا دربارش خوندیم که دیگه دلم نمیخواد هیچی ازش بنویسم.... فقط همینقدر بگم که تا بوده همین بوده و مردم به حقشون نرسیدن و قدرتمندان تا تونستن خونمونو مکیدن.... اینم روی بقیه ش..... بنزین لیتری 3000 تومنو کردن تو پاچمون.....
به خاطر شلوغیها تقریبا یک هفته ای اشکان منو از خونه بیرون نمیبرد و میگفت یه وقت یه ترقه زیر پات در میکنن میشه مصیبت.... مامان شنبه ی گذشته رفتن مشهد و جمعه ساعت 3و نیم بامداد برگشتن....پنجشنبه که اشکان رسید خونه دوش گرفت و استراحتی کردو بعد هم آماده شدیم رفتیم خونه صادیا اینا.... چون صادیا بابا و برادر کوچیکه و زنداداشو دعوت کرده بود شام و منم که برای برگشت مامان رفته بودم دعوت کرد همونجا..... بعد از شام تا ساعت 2و نیم شب نشستیم و کلی خندیدیم.... بعد هم که برگشتیم خونه منو زنداداش منتظر موندیم تا مامان برسه و ببینیمش..... ساعت 3 مامان رسید و تا 3 و نیم سه تایی حرف زدیم و بعدم لالا..... صب ساعت 9 از خواب بیدار شدیم و بعد از صبونه حانی اینا با خواهر کوچیکه اومدن دیدن مامان و برای نهار موندن.... صادیا هم حسام رو برده بود باغ وحش قرار شد فردا بیاد اما پسر دومیه اومد خونه مامانینا.... پسر بزرگه هم که رفته بود کنکور آزمایشی..... بعد از نهار دسته جمعی رفتیم فروشگاه اتکا خرید..... اون وسطا هم کلی خندیدیم..... از اونجا هم متفرق شدیم و هرکی رفت خونه ش.....
اینروزا تو هفته ی 22 بارداریم هستم و از اول هفته تکون های جون دار و کاملا محسوس دلبند کوچولوم رو کاملا حس میکنم.... البته باید خیلی دقت کنیم تا از بیرون هم بشه دید اما من کاملا درونم حرکتاشو حس میکنم.... خصوصا وقتایی که صدای باباشو میشنوه..... شبا هم از ساعت 2 با فاصله شروع میکنه به حرکت کردن و خواب سبکم رو سبکتر میکنه.... اینروزا اصلا خوب نمیخوابم.... با وجود اینکه انرژی دارم اما خسته هم هستم و در کل کم خواب شدم.... شبا با مصیبت خودمو خواب میکنم..... درد دستم شدیدتر شده بود و شبا تقریبا منو به گریه ی بیصدا نینداخت اما دیشب بهتر بود اوضاع..... اما نمیتونم برای خودم میوه پوست بگیرم یا کارد کره خوری رو که دستم میگیرم نمیتونم کره رو ببرم.... نوک انگشتای دست راستم اغلب کرخت هست و ستم رو کامل نمیتونم مشت کنم..... با دکترم که صحبت کردم گفتن سندروم التهاب تونل کارپار هست و در بارداری شایع هست و آتل مچ برام تجویز کرد اما نمیتونم ببندمش..... دکتر میگن کار نکن اما خب نمیتونم.... من اینجا از همه دورم و مجبورم همه ی کارامو خودم انجام بدم..... احساس سنگینی هم کم کم داره میاد سراغم و یه خرده سختمه بلند شدن.... اما وقتی مشغول کارای خونه میشم کلا بارداریم فراموش میکنم.... باید همین روزا همت کنم و کمد اتاق دلبندم رو طراحی و تری دی کنم و بدم سازنده برام بسازه.... میخوام یه کمد جمع و جور طراحی کنم که هم قفسه ی اسباب بازی هاش باشه و هم کتابخونه برای کتاباش..... و دو تا هم رگال داشته باشه برای لباساش که اگر احیانا دوباره بچه دار شدیم جا برای لباسای دومی هم داشته باشم..... هفته ی پیش رفتیم با مامان یه سری لباس و ملزومات اولیه ش رو خریدیم و تقریبا دیگه چیزی لازم نداره..... فقط دلم میخواد روزهای بارداری زودتر تموم بشن و دلبند جان زودتر بیاد..... چون شکمم بزرگتر از قبل شده و پوستش سفت تر شده و آمپولا خیلی دارن اذیتم میکنن و تقریبا هربار میزنم اشکم بیصدا در میاد..... همه ی اینا به کنار.... وقتی بچه اوت تو هست مرتب نگرانی که حالش خوب هست یا نه.....
* بچه ها شما هم برای گرونی بنزین و همه چیز اندازه من استرس گرفتید؟ من به شدت عصبی هستم از وضع جدید و باعث و بانیشو همیشه لعنت میکنم.
* برای هم دعا کنیم.... زندگی رو خیلی بهمون سخت کردن..... انشالله امام زمان زودتر ظهور کنه.... مردم واقعا دیگه رمق ندارن زیر فشارهای تحمیلی.
پراکنده نوشت...ما را در سایت پراکنده نوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103